خرید بک لینک

امروز ۲۷ سال و ۸ روزمه و اولین درسی که از این سن گرفتم اینه که ، از این به بعد ، سطح فرهنگ و شخصیت ، اولین معیارم برای ارتباط گرفتن با آدم ها باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ساعت 21:28&nbsp توسط نیوشآهـ 

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 14:31

دوستم تا جمعه تهرانه و طی قرارها و ارتباط هایی که این چند روز اخیر با هم داشتیم (بعد از یک سال و اندی آشنایی) ، حسم بهش عجیب شده ، یه حس دلزدگی در حین مهم بودن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ساعت 21:35&nbsp توسط نیوشآهـ  | 

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 14:31

برای اولین بار دیشب زنگ زدم به کارفرما و الکی گفتم برام مشکل پیش اومده ، امروز رو آف کردم. تا الان هم فقط زیر پتو بودم و توی گوشی . تصمیم داشتم درس رو شروع کنم از امروز ولی فک کنم باید قیدشو بزنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ساعت 10:13&nbsp توسط نیوشآهـ  | 

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1402 ساعت: 23:11

تا چهار ، پنج ماه یه قسط سنگینی دارم و یه حقوق چسکی ! با این وضع جون کندن توی این مملکت و به هیچی نرسیدن چه امید به زندگی ای میمونه ؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 20:13&nbsp توسط نیوشآهـ  | 

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 20:18

یکسال پیش ،با وجود دعواهای بسیار و حرف همو نفهمیدن والتماسای من و فهمیدن اینکه چقدر دوسش دارم ،درست توی بدترین زمانی که تصمیم گرفته بودم از سرکار استعفا بدمو برای پزشکی که ارزوم بود تلاش کنم و درس بخونم ،بعد از دو سال با هم بودن ... گذاشت و با بی رحمی تمام و با بدترین حرفا، رفت ...منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم ، بدجوری دلمو باختم ! اما مجبور بودم تحمل کنم ... گذشت و کنکور رو گند زدم ... چند ماه یکبار پیداش میشد و یه زنگی میزد ... یکبارم بیرون رفتیم اما هیچ حرفی از برگشت نمیزد!اخرین بار شب تولدم زنگ زد و بر خلاف اینکه دلم لک زده بود برای صداش ، بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه و برای همه چیز دیر شده...بعد از اون یکروز دیگه ام یه پیام داد و دیگه هیچ ..گذشت و گذشت ... توی عید به قدری دلم تنگ بود براش که با گوشیم زنگ زدم به محل کارش... میخواستم از تلفن چیشون بپرسم تا چه ساعتی بازن که بتونم برم از دور ببینمش ... نمیدونستم ممکنه خودش تلفنو جواب بده، نمیدونستم حتی شماره ها رو هم نگاه میکنه! تا صداشو شنیدم قط کردمو ارزو کردم فقط شماره رو چک نکرده باشه...شب شد توی خونه تنها ننشسته بودم توی تراس و توی گوشی که شمارشو روی گوشیم دیدم! جواب دادم ... فهمیده بود بهش زنگ زدم، گریه میکرد ، میگفت بدون من براش سخت گذشته، میگفت بهش فرصت بدم همه چیو درست کنه ، میگفت تلاش کرده فراموشم کنه اما نتونسته ... خب منم که... من که از خدام بود ... گفتم تلاش کن، تلاش کن باورمو به خودت برگردونی ،۱۲ام و ۱۳ بدر با هم رفتیم بیرون اما ازون موقع به بعد..... شاید روزی یبار زنگ بزنه... صحبتای عادی ... دیوار کشیدن بینمون ... هنوز یک هفته ام نگذشته از تمام این اتفاقا اما کسی که میخواد همه چیو درست کنه نباید اینجوری ع

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 20:18

دو سه هفته پیش هم با آزی رفتیم یزد

برچسب: نویسنده: کامران کریمیان تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 18:48

صفحه بندی